وگن های زیادی را می شناسم که به “تحمیل” نکردنِ “عقاید”ِ خودشان به دیگران افتخار می کنند. اصلاً این به چه معنی است؟ به این معنی که اسلحه روی سر مردم نمی‌گذارید تا آن ها را وادار به خوردن توفو کنید؟

مسئله این است: همیشه وقتی یک وگن از حقوق حیوانات صحبت می کند تصور می شود که  عقاید وگن‌ها را به دیگران تحمیل می کند. شما نمی توانید این موضوع را مطرح کنید و درنهایت برچسب تحمیل کردن نخورید، فارغ از اینکه چقدر با آرامش و مهربانی و با احترام و بی غرض صحبت کنید. این چیزی‌ست که به عنوان یک وگن ناچار به پذیرفتنش هستید. این دنیایی ست که در آن زندگی می کنیم. جایی که کشتار غیرضروری و هر ساله‌ی میلیارد‌ها حیوان، عادی و بهنجار تلقی می شود، اما سخن راندن علیه بی عدالتی افراطی است.

افراطی. عنوانی که بارها من را با آن خطاب کرده اند و من کار خاصی جز به اشتراک گذاشتن عکس در فیسبوک نکرده‌ام. بله، من یک تروریست واقعی هستم. و اگر کسی گفت و گو را شروع کند من با او مثل بچه ها رفتار نمی کنم. این‌ها بزرگسالانِ بالغ‌اند که توان بررسی حقیقت را دارند و باید مسئولیت رفتارهایشان را بپذیرند.

اگر آن‌ها تنها گوشت قرمز را کنار بگذارند، لبخند نمی زنم و نمی گویم که به قدر کافی خوب است. به افرادی که وجترین می شوند تبریک می گویم اما بهشان یادآوری می کنم که هیچ تفاوتی بین مصرف گوشت و لبنیات نیست و اینکه آن ها باید وگن شدن را در ذهنشان داشته باشند. من به مردم می گویم خوشحالم که از شیر گاو به شیرِ برنج رو آورده‌اند اما وقتی دارند سعی می کنند توضیح دهند که چرا نمی‌توانند پنیر را کنار بگذارند، بهانه های آنان را نمی پذیرم.

 

من حقیقت را می گویم. هیچ چیز را بزک نمی کنم. من سازش نمی کنم.

این کار را می کنم چون با خودم می گویم ‌ای کاش کسی زودتر همین کار را برایم می کرد. چون تنها دلیل این که من زودتر وگن نشدم این بود که چیز بهتری نمی دانستم. هیچکس به من نگفت. هیچکس به من این فرصت را نداد تا مطابق اخلاقیات خودم زندگی کنم. و آدم های زیادی مثل من وجود دارند.

ناامیدیِ ناشی از برخورد با آدم های نادان و گستاخ، ناراحتیِ ناشی از آدم های بی تفاوت و آدم‌هایی که واقعاً برایشان اهمیتی ندارد … ارزشش را دارد. چراکه هرازگاهی با ذهنی مهربان روبرو می شوید که گوش می‌دهد و درک می‌کند.

افرادِ این چنینی نادر هستند چراکه نه تنها باید فکری باز داشته باشند و مسئله برایشان اهمیت داشته باشد، بلکه باید آن قدر بی پروا و دلیر باشند که بپذیرند که حق با فرد دیگری است. و این دشوار است. چه بسا این دشوارترین بخش وگن شدن باشد.

و همین است که برای ما اهمیت دارد که متکی به قهر و اجبار نباشیم و قضاوتگری و گستاخی نکنیم.

اما این به معنی ساکت ماندن نیست.

بنابراین این وظیفه ی ماست که نه تنها برای حیوانات بلکه برای هر آن کسی که سزاوار زندگی بر اساس اعتقادات اخلاقی خودش است، صدایمان را بلند کنیم و حرف بزنیم.

 

«شاید شما ۳۸ ساله باشید، کما اینکه من هستم. و روزی بیاید که یک فرصت بزرگ در برابر شما بایستد و شما را به برخاستن برای حقیقتی بزرگ، مسئله‌ای بزرگ یا انگیزه‌ای بزرگ فرابخواند. و شما از انجامش خودداری می کنید زیرا که می ترسید… از انجامش خودداری می کنید زیرا می خواهید بیشتر زندگی کنید… می ترسید که کارتان را از دست بدهید، یا می‌ترسید که مورد انتقاد قرار بگیرید یا محبوبیت‌تان را از دست بدهید، یا می‌ترسید کسی شما را بکُشد یا به شما شلیک کند یا خانه‌تان را منفجر کند؛ بنابراین شما حاضر به برخاستن نمی شوید. و خب شاید شما تا ۹۰ سالگی زنده بمانید، اما در ۳۸ سالگی همان قدر مُرده‌اید که در ۹۰ سالگی می میرید. و ایست تنفس تان چیزی نیست مگر اعلانِ دیرهنگامِ مرگِ روحی که پیش از این مرده است.»

مارتین لوتر کینگ پسر

 

منبع:

http://necessaryveganism.tumblr.com/post/89473406418/to-my-fellow-vegans

ترجمه : آیدین ظریف