تبریک میگم مامان، بخاطر بچه‌ای که همین الان بعد ۹ماه حملش تو رحمت، به دنیا آوردی. تا جایی که می‌تونی نازش کن و لیسش بزن چون تا چند دقیقه دیگه آقاهه میاد و بچتو ازت می‌گیره.
از هرلحظه برای خیره شدن بهش و مالیدن پوزه‌ات به بدن گرمش استفاده کن. این لحظات رو توی ذهنت ثبت کن. بوش و حس لمسش رو به‌خاطر بسپار. چون دیگه هیچوقت قرار نیست ببینیش. هنوز گرم و خیس از تولدشه که ازت می قاپنش. مثل یه گونی سیب‌زمینی پرتش می‌کنن تو یه قفس، که چاقش کنن تا وقت منتقل کردنش به جهنم یعنی سلاخ‌خونه برسه.
و این اتفاقیه که برای تمام بچه‌های تمام مادرا میفته.
توام مامان، باید به همون جهنم بری، بعد از اینکه به اندازه کافی بچه به دنیا آوردی. به محض اینکه دیگه شیر کافی نتونی واسه آدمایی که می فروشنش تولید کنی. زندگیت همونجایی تموم میشه که زندگی بچه‌های بیچاره ت تموم شد. خیلی شرمندتیم که تو دنیایی پا گذاشتی که سوء ‌استفاده و قتل برای درست کردن یه لیوان شیر، اشکالی نداره، دنیایی که هر کاری می تونن باهات انجام بدن، مامان عزیز، تا بقیه بتونن لذت آنی و گذرا و غیرضروریشونو ببرن.
تو یکی از ضعیف‌ترین قربانیای رو زمینی، بدون هیچ حقی، تو بهترین وضعش خیلیا تو رو چیزی جز یه محصول نمی بینن،و یا تو بدترین شرایطش، اصلا نمی بیننت.
لیسش بزن و تا جایی که میشه دوسِش داشته باش، این لحظات رو تو ذهنت بسپار. چون دیگه هیچ وقت نمی بینیش.
[برگردان : علی بنی اسد ]