گاهی این جمله رو می شنویم: “هیچ کتابی رو از روی جلدش قضاوت نکن”. شاید این جمله اون قدر برامون تکرار شده که معناش در ذهنمون رنگ باخته. ولی این جمله حامل پیامی ارزشمنده که همه نیاز داریم باهاش زندگی کنیم، چرا که با قضاوت از روی ظاهر دیگران، از تجربه ی دوستی ها و عشقهایی بی مانند بی بهره می مونیم.

مثالی برای این پیام، زندگی گربه ای به نام “زشت” بود. گربه ای که تمام عمرش به دنبال محبت گشت امّا دیگران اشتباه فهمیده بودندش.
همه ی کسانی که در آپارتمان من زندگی می کردند “زشت” رو می شناختند. زشت، گربه ی نر محله بود که سه چیز رو تو این دنیا دوست داشت: جنگیدن،حفره‌ای خوردن زباله ها، و البته عشق.
ترکیب این سه تا روی زندگی خیابونیش تاثیر می گذاشت. مثلاً فقط یک چشم داشت و جای چشم دیگه اش یه حفره بود، یکی از گوشهاش رو از دست داده بود و یکی از پاهاش هم شکسته و بدجوری جوش خورده بود، طوری که انگار همیشه می خواست دور بزنه.
“زشت” یک گربه ی خاکستری راه راه بود، ولی زخمهای قدیمی که سر، گردن و شونه هاش رو پوشونده بودن، نمی گذاشت کسی بفهمه این گربه قبلاً چه شکلی بوده. هرکس که می دیدش واکنش یکسانی نشون می داد:”این گربه چقدر زشته!”. هیچ کس به بچه هاش اجازه نمی داد بهش دست بزنن، بزرگ ترها بهش سنگ می زدند، یا با شلنگ آب روش نشونه می رفتن، اگه سعی می کرد وارد خونه ای بشه با لگد پرتش می کردن بیرون و اگه مقاومت می کرد، در رو روی پنجه هاش که لای در گذاشته بود می بستن.
“زشت” در مقابل این کارها، همیشه یک واکنش نشون می داد: اگه با شلنگ آب روش آب می پاشیدند، همونجا می ایستاد و خیسِ خیس می شد، تا وقتی که آدمها خسته می شدن و دست از این کار بر می داشتن. اگه بهش سنگ پرتاب می کردی، بدن دراز و باریکش رو دور پاهات حلقه می کرد و می بخشیدت. هر وقت بچه ها رو می دید مشتاقانه میو میو می کرد و به سمتشون می دوید، و به امید گرفتن محبت، دستاشون رو با سرش نوازش می کرد. اگه برش می داشتی، بی درنگ شروع می کرد به مکیدن لباست، گوشواره هات، یا هر چیزی که پیدا می کرد.

یک روز “زشت” رفت تا محبتش رو به سگهای همسایه ابراز کنه، ولی واکنش اونها محبت نبود و “زشت” به طرز بدی از اونها صدمه دید. من که از آپارتمانم صدای فریادهاش رو می شنیدم، تلاش کردم خودم رو بهش برسونم و نجاتش بدم. وقتی رسیدم، روی زمین افتاده بود. به نظر می اومد زندگی غم انگیزش تقریبا به پایان رسیده. پاهای عقب و کمرش به طرز دردناکی پیچ خورده بودند و پارگی عمیقی روی خط سفید موهاش که به سمت جلوی بدنش می رفت، افتاده بود. وقتی بلندش کردم و برش داشتم، می تونستم صدای خس خس دردناک و نفس نفس زدنش رو بشنوم، می تونستم تقلا کردنش رو حس کنم. شاید بغل کردنش درد زیادی بهش وارد می کرد.
بعد، احساس آشنای مکیده شدن روی گوشم حس کردم – “زشت” با اون همه درد و عذاب و در حالی که به وضوح داشت می مُرد، سعی می کرد گوشم رو بمکه. به خودم نزدیک ترش کردم و اون سرش رو به کف دستم مالید. اون یه دونه چشم طلاییشو رو به صورت من چرخوند و تونستم صدای خرخر رضایت بخش خاصش رو بشنوم.

حتی در اوج درد، گربه ی زشتِ پوشیده از زخم، داشت برای ذره ای محبت و شاید دلسوزی التماس می کرد. اون لحظه، با خودم فکر کردم “زشت” زیباترین و دوست داشتنی ترین موجودیه که تا به حال دیدم. حتی یک بار هم تلاش نکرد من رو گاز بگیره یا زخمی کنه یا از بغلم بره بیرون. “زشت” در تمام این مدت تنها نگاهی لبریز از اعتماد به من دوخته بود.

قبل از اینکه بتونم به خونه برسونمش، “زشت” در آغوش من جون داد. اما برای مدتی طولانی بعد از مرگش، من همونجا نشسته بودم، نگهش داشته بودم و با خودم فکر می کردم چطور یک گربه ی کوچیک خیابونی با رد زخمهای کهنه و بدن از شکل افتاده تونست نظر من رو در مورد داشتن روحی پاک و عشق حقیقی عوض کنه. “زشت” بیش تر از هزاران کتاب یا سخنرانی به من آموخت، و من به این خاطر همیشه ازش متشکر خواهم بود. زخمهای کهنه ی “زشت” روی بدنش بود و زخمهای کهنه ی من در درونم. حالا زمانش رسیده بود که یاد بگیرم مثل “زشت” حقیقی و ژرف دوست بدارم. خیلی ها دوست دارند ثروتمندتر یا موفق تر و یا زیباتر بشن. اما من، همیشه سعی می کنم “زشت” باشم.

نویسنده: ناشناس
ترجمه: نرگس ش